تبليغاتX
::. شیدای تو .::

شیدای تو

: درباره وبلاگ

 

سلام
مهنازهستم متولد 13/11/1367
بچه تهران
به من نظر دهید
کوتاه اماچشم نواز.انتقاد کنید
پیشنهاد دهیدوخلاصه هر چه دل تنگتان می خواهد بگویید.
منتظرتان هستم.


 

: منوی اصلی

 

صفحه نخست
آرشیو وبلاگ
 

 

: نوشته های پیشین

 

هفته دوم شهریور 1386
هفته اوّل اسفند 1385
هفته دوم دی 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته اوّل آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته سوم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته اوّل مهر 1385
هفته اوّل شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته چهارم تیر 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385

 

: پیوندها

 

دفتر رنگی
love is power
مشکی پوشان عاشق1
تو مست دلدادگی.من یه نجیب ساده
اشکهای یخی
دل نوشته ها
کلبه غریبه آشنا
وبلاگ تعمیراتی ایرانسون
اشک شمع
عشق بی پایان
مشکی پوشان عاشق2
جفنگیات.کلیپ.جوک.کدهای بلاگفا.عکس
عشقولکم
دل عاشق
.:: قالب های رایگان ::.

 

: موسیقی

 


 
 

: طراح قالب

 

قالب های رایگان برای بلاگفا

 
 
مسافر فردا
 

فردا آمد ولی امروزبا دیروز خیلی فرق دارد چرا هر امروز فقط  یک  بارمی آید

و هر بار یک بار دیروز می شود وهردیروز یک خاطره, خاطره ای که تا فرداها

می ماند واما تکرارکلمه ای که می داند چگونه کهنگی نشسته بر خاطرات را پاک

کند  گذشت  زمان را التیام می دهد هر زخم  اندوهی که امروز بر وجودمان نقش

می بندد آری ثانیه ها نمی مانند و با عبور یکی پس از دیگری می خواهند بگویند

ما مسافریم  در جاده های  زندگی اما تاریکی ابهام انگیز فردا نمی گذارد جلویمان

راازپس شیشه های مه گرفته تردید راحت ببینیم. این بارهم برای ماندن هیچ وقتی

و همچنان نگاه های عمیق  سرنوشت  می خواهد چیزی بگوید اما مدتی است  به

اندازه ی گذشته تا حال را به انتظارمان نشسته. کاش می شد او را قال گذاشت اما

 نه او نویسنده ی خوبیست آمده  باز هم  داستان بنویسد از و از من و همه ماهایی

که بی صبرانه منتظر فردایی هستیم که سرگذشتمان به دست های باورهایمان مهر

تایید بگیرد.اکنون چیزی ازامروزبرای باخود بردن نداریم تنهادفترچه خاطراتمان

که نزد احساسمان به امانت می گذاریم چرا که خود دست ها یمان را برای  بردن

کوله بار امیدها وهدف ها کمک گرفته ایم آری ما مسافرفرداییم و هر شبانگاه بار

سفررا با کمک ذوقی که در دیده گانمان برق می زند می بندیم وبا آخرین لحظاتی

که به دیدنمان می آیندخداحافظی می کنیم و در مقابل اصرارهای خاطرات شیرین

 امروزکه می خواهند با بهانه ازرفتن منصرف شویم می گوییم بر می گردیم آری

ما مسافرفرداییم واز توای خدای بزرگ می خواهیم دراین سفر زندگی با تو باشیم

با تو که کامل کننده هر ناکامل وبی نیاز کردن هر نیاز وآرام کننده هر نا آرامی و

خوب می دانیم که امنیت وآسایش ما در این سفر از آن یاد توست.پس به یاد تواییم

توییکه با تو داشتن قشنگ ترین دیروزها وامروزها وفرداها اصلا بعید نیست.

     ***********************************************************************************

وقتی از پشت قاب پنجره

                                گل آفتاب گردان رو می بینم

                               که چه عاشقانه

                               طلوع خورشید را منتظر است

به یاد قلب تنهای خود می افتم

                               که به تمنای طلوع لبخندت

                               سوخت و شکست.

 

 

| +| نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
در زندگی...

 در زندگی در نهان به آنهایی دل می بندیم که نمی خواهندمان

واز وجود آنهایی که می خواهندمان بی خبریم

شاید این دلیل تنهاییمان باشد

 

| +| نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
چند سخن

نیکی کن با دوستت تا او را حفظ کنی وبا دشمنت تا او را به دست آوری.(بنجامین فرانکلین)

 

هر انسانی به همان دفعات که دوستانش را از دست می دهد می میرد.(فرانسیس بیکن)

 

سر گرمی های خودت را عوض کن ام دوستان را هرگز.(ولتر)

 

دوست معایب دوست خود را تحمل میکند.(شکسپیر)

 

در آسمان زندگیمان به یک دوست پایدار عشق می ورزیم.(کریستوفر مارلو)

 

 دوست واقعی کسی که دستتو بگیره اما قلبت رو احساس کنه.

 

دوست کسی است که می توانیم بااوصادق باشیم ودرحضوراوباصدای بلند فکرکنیم.(رالف والدوامرلسن)

به سختی می توانی دریک سال دوست به دست آوری امامی توانی یک دوست رادریک ساعت ازدست

بدهی.(ضرب المثل چینی)

 

 

| +| نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 

توچون زیبای مهتاب بودی مرادرنورچشمت خواب کردی

          به آرامش رسیدم آن زمان که مرا با آغوش خودبی تاب کردی

مرابایک سبداحساس خواندی دلم لرزیدازموج نگاهت

         توازجنس تن خورشیدهستی ومن راباحضورت اب کردی

وجای پای چشمان توباقی است برروی ساحل دریای عمرم

         درون کلبه ی خالی قلبم نگاه عاشقت را قاب کردم

توتفسیرنگاه آسمانی دلت مثل تن اوبی نهایت 

        ندانستی که باحجم نگاهت مراآواره ی مهتاب کردی

تودریابودی ومن قطره باران مراباموج هم پیمانه کردی

       تمام آبی احساس درتوست من دیوانه راشاداب کردی

توتنها انتهای مرزعشقی ولی نه هرگزانتها نداری 

        ورنگ شب زدودی ازنگاهم همین است که مرا بی خواب کردی

| +| نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
مکث

مصمم

 

به کازنیر(نویسنده) گفته شد که احتمال نجات او از بیماری فلج تنها در حدود 2/0 درصد است.

کازنیر با کمک پزشک معالج خود که روش کاملا منحصر به فرد خوددرمانی را به او پیشنهاد

 کرده بود از بیمارستان مرخص شد اما آنقدر درد داشت که حتی نمی توانست بخوابد. او برای

غلبه براین درد تعدادزیادی فیلم کمدی تهیه کرد زیرامتوجه شده بود که10 دقیقه خنده وقهقهه

آنقدر درد او را تسکین میدهد که می تواند دوساعت بخوابد وقتی درد اورا بیدار میکرد دوباره

به سراغ فیلم های کمدی می رفت. اکنون نورمن کازنیر کاملا زنده سر حال و سلامت است و

زندگی عادی خود را می گذراند چرا که او معتقد است پایان شب سیه سپید است.

| +| نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
دیروز

دو دوست

دو دوست با پای پیاده در صحرایی سفر می کردند.

آن دو در طول سفر با یکدیگر حرفشان شد و یکی به دیگری سیلی زد.

آن که سیلی خورده بود خیلی دردش آمد اما بی آنکه حرفی بزند روی شن نوشت:

"امروز بهترین دوستم به من سیلی زد."

دو دوست آنقدر پیاده رفتند تا به آبادی رسیدند .

سپس تصمیم گرفتند آب تنی کنند.

دوستی که سیلی خورده بود در گل و لای گیر کرد وچیزی نمانده بود

غرق شود اما دوستش او را نجات داد.

دوست نجات یافته پس ازاین که حالش جا روی سنگ حک کرد :

"امروز بهترین دوستم زندگی مرا نجات داد."

دوستی که سیلی زده بود پرسید موقعی که تو را زدم روی شن نوشتی

واکنون که ترا نجات دادم روی سنگ چرا؟

دوست دیگر پاسخ داد: وقتی کسی به ما صدمه میزند

باید روی شن نوشت تا باد آن را پاک کند

اما وقی کسی کار خوبی برای ما انجام میدهد باید روی سنگ

حک کرد تا باد هرگز نتواند آن را پاک کند.

"یاد بگیریم بدی ها را روی شن بنویسیم وخوبی ها را روی سنگ."

 

 

| +| نوشته شده در  جمعه نهم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
سرزمین خوشبختی

 

سلام به تمام اهالی سرزمین "دل"..

تا حالا فکر کردین که خوشبخت ترین مردمان این روزگار "اهل" کجا هستند؟! سلام به تمام اهالی سرزمین "دل"..

تا حالا فکر کردین که خوشبخت ترین مردمان این روزگار "اهل" کجا هستند؟!

اینجوری می پرسم که به نظر شما اهالی کدام خاک و کشور وسرزمین از همه جای                                       

دنیا خوشبخت تر وراحت ترند؟ آمریکا؟ آلمان؟ اروپا؟ استرالیا؟ ... ایران خودمون؟

هر کدام از این سرزمین ها و مناطقی از خاک کره ی خا کی که با خط کشی ها ی سیاسی مبدل به یک کشور واحد روی نقشه جغرافیا شده اند خوبی ها و بدی ها زشتی ها وقشنگی ها پاکی ها وناپاکی ها همه وهمه درفرهنگ هر کدام از این سرزمین ها به نسبت های متغیر وجود دارد و اینجوری نمی شد فهمید کدوم خوشبخترند چون ملاک خوشبختی برای همه ثابت نیست وحسن یک فرهنگ واسه خیلی ها ممکنه هیچ ارزشی نداشته باشد حالا که حرف به اینجا رسید حتما شما با من هم عقیده شدید که خوشبخت ترین ساکنان کره زمین همین اهالی دل هستند که فارغ از هردو مرز جغرافیایی وزبان و فرهنگ وآداب وسنن وپول و سیاست و اقتصادو... همه به یک زبون مشترک که همون "احساس" باشد حرف هم رو می فهمن و بدون درد سر و در گیری کنار هم با صلح و صفا زندگی می کنن!

و شمایی که اهل این سرزمین هستید بدونید که خوشبختید و قدر این خوشبختی رو بدونید... شمایی هم که اهل

محدوده احساسات نیستید بدونید که آخر وعاقبت شیشه عمر بشر دست همین "دله" واز هر جای ضرر که

برگردی منفعته.

| +| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
عاشق

شکل ظاهری

چشمها سرخ شده ودر حال

چرخان- تورم- رگهای صورت و

گردن وشقیقه ها- کناره های لب بالا

رفته.

 

خصوصیات:

 

*از خصوصیات بارز تیپ عاشق این است که عشق وروابط جنسی در نظرش

اهمیت فوق العاده ای پیدا میکند.

*گاهی چنان تظاهر به عشق می کند که انگار هیچ چیز دیگر در دنیا وجود ندارد

به نظرش زندگی بدون عشق تهی و بی معنی است مگر اینکه با چاشنی عشق توام باشد.

*در امور جنسی و عشقی می تواند به سادگی احتیاجات عصبی و متضاد را ارضا نماید

ونیز می تواند میل حاکمیت و استثمارگرش را ارضا کند وهم دوستی طرف را از دست ندهد

و چون همسرش تنها کسی است که به او توجه واحترام می کند احساس برتری مینماید.

*در امور روابط جنسی تصور میکند می تواند کلیه مسائل خود را حل کند وبرای آن نیز

اهمیت مبالغه آمیزی قائل است.

| +| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
رویا

 

 بر روی چمن های سبز وگل های رنگارنگ بهار قدم گذاشتیم

بر روی زمین داغ تابستان قدم گذاشتیم

برروی برگ های خشک قدم گذاشتیم

برروی برف های سردو یخ زده ی زمستان قدم گذاشتیم

تا به هم بگوییم قرار دوست داشتن گذاشتیم

| +| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 

بودهای بی سایه شقایق های آبی

 

نبض موزون بهت    سکوت تحرک    صداقت ستاره

 

مسلولی شبها

 

                           تهیگاه قلبهای سرشار

                                                                   

                                                                     سرشار ظلمت

 

        اشکهای به جا مانده از چشمان بینای دیروز

                           گریه های بی صدای امروز

        سایه های مصلوب روزنهای دروغین

                            همه جا هیچ جا

                            فریاد پر سکوت سکوت پر فریاد

واو نشسته بود

                       واو می دید

                                        واو می خندید به آبی شقایق ها

 

واو می گریست به سکون تحرک ها

و در میان خنده و گریه بود

                                         که در بی راهه های ضلالت فتا شد.

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 

خدایا اگرتو درد عاشقی را می کشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی می چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی

پشیمان می شدی از اینکه عشق را آفریدی


بیشترین کاری که می توانم برای

دوستم بکنم صرفا این است که دوستش بدارم.

 

ودر انتها...

دوست بدارید که در حیات بشر زیباتر از این چیزی وجود ندارد

وسعی کنید دیوارهای فاصله با انسانها را با تشیه مهرومحبت

خراب کنید

 

| +| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
عجب

عجب!

عجب دارد این اوقات

ره ورسم این دنیا

که دوست داشتن من

یا نداشتن من

برای هیچ کس مهم نیست

مهم نیست!...باشد!

حرفی نداریم

خوب!

                            

| +| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 
به هر که...

به هرکه دوست میداری بیاموز که عشق از زندگی کردن بهتر است

به هر که دوست میداری بچشان که دوست داشتن از عشق برتر است

حیف است در بهار زندگی دل بلبلی شکسته شودکمر آهویی خم شود نیلوفری از ما برنجد گل سرخی با مرگ همنشین شود

گونه ی شقایق ترباشد گل رزی خشک شودحیف است محبت از ما فاصله بگیرد.ما میرویم واین رفتن یک قانون است پس

چرا یاد بدی زما بماندمگر در آغاز تولدمان پاک نبودیم وقول ندادیم انسان بمانیم مگر نگفتیم صداقت ومحبت راهم خانه ی

همیشگی دلمان کنیم مگر نگفتیم بر زورق اعتماد سوار شویم وتنها از رودخانه ی امیدواری گذرکنیم .مگر به این باور

نرسیده ایم که دل باید دشت راز باشد وباغ نیاز... پس چه شد پاکی تولدمان؟ چه شد آن مهربانی که کوله بارمان بود؟

کجاست آن خانه امید وآزو که روزی بیقونه مان بود چه شد سیمای خوب بودن انسان بودن مگر انسانیت را دوست نداریم؟

=س چرا حیوانیت راانتخاب کردیم آیا ما واقعا انسانیم؟ چرا شکستیم خورد کردیم سیلی به احساسات زدیم غرورها را تحقیر

کردیم اشک ها را جاری کردیم و ایمان بر باد دادیم آیا واقعا انسانیم؟

آری انسانی که از هر انسان پست تر است آیا انصاف است کلمه مقدس انسان را بر روی حیوانی چون انسان بگذاریم؟

آیا انصاف است؟

 

 

 

 

 

 

 

 

.

| +| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385 توسط    |   |  ارسال به دوستان
 


This Template Designed By  مقداد معظمی
All Rights Reserved