فردا آمد ولی امروزبا دیروز خیلی فرق دارد چرا هر امروز فقط یک بارمی آید
و هر بار یک بار دیروز می شود وهردیروز یک خاطره, خاطره ای که تا فرداها
می ماند واما تکرارکلمه ای که می داند چگونه کهنگی نشسته بر خاطرات را پاک
کند گذشت زمان را التیام می دهد هر زخم اندوهی که امروز بر وجودمان نقش
می بندد آری ثانیه ها نمی مانند و با عبور یکی پس از دیگری می خواهند بگویند
ما مسافریم در جاده های زندگی اما تاریکی ابهام انگیز فردا نمی گذارد جلویمان
راازپس شیشه های مه گرفته تردید راحت ببینیم. این بارهم برای ماندن هیچ وقتی
و همچنان نگاه های عمیق سرنوشت می خواهد چیزی بگوید اما مدتی است به
اندازه ی گذشته تا حال را به انتظارمان نشسته. کاش می شد او را قال گذاشت اما
نه او نویسنده ی خوبیست آمده باز هم داستان بنویسد از و از من و همه ماهایی
که بی صبرانه منتظر فردایی هستیم که سرگذشتمان به دست های باورهایمان مهر
تایید بگیرد.اکنون چیزی ازامروزبرای باخود بردن نداریم تنهادفترچه خاطراتمان
که نزد احساسمان به امانت می گذاریم چرا که خود دست ها یمان را برای بردن
کوله بار امیدها وهدف ها کمک گرفته ایم آری ما مسافرفرداییم و هر شبانگاه بار
سفررا با کمک ذوقی که در دیده گانمان برق می زند می بندیم وبا آخرین لحظاتی
که به دیدنمان می آیندخداحافظی می کنیم و در مقابل اصرارهای خاطرات شیرین
امروزکه می خواهند با بهانه ازرفتن منصرف شویم می گوییم بر می گردیم آری
ما مسافرفرداییم واز توای خدای بزرگ می خواهیم دراین سفر زندگی با تو باشیم
با تو که کامل کننده هر ناکامل وبی نیاز کردن هر نیاز وآرام کننده هر نا آرامی و
خوب می دانیم که امنیت وآسایش ما در این سفر از آن یاد توست.پس به یاد تواییم
توییکه با تو داشتن قشنگ ترین دیروزها وامروزها وفرداها اصلا بعید نیست.
***********************************************************************************

وقتی از پشت قاب پنجره
گل آفتاب گردان رو می بینم
که چه عاشقانه
طلوع خورشید را منتظر است
به یاد قلب تنهای خود می افتم
که به تمنای طلوع لبخندت
سوخت و شکست.
|
+|
نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر 1385 توسط
|
| ارسال به دوستان