سلام دوستان خوبم 
ببخشید که هم دیر آپ میکنم
وکم بهتون سر می زنم این چند وقته
سرم شلوغه. دارم خودمو برای کنکور آماده
می کنم امیدوارم جبران کنم برام دعا کنید
دوست دار شما منیره.

یک روز مثل همیشه با او تماس گرفتم. با عصبانیت گوشی را برداشت
و گفت:<تو شرم نمی کنی؟ دیگر با من تماس نگیر. چطور می توانی باز هم با من تماس بگیری؟ دیگر با من تماس نگیر. نمی خواهم دیگر ببینمت!>
آنقدر شوکه شده بودم که ابتدا فکر کردم شوخی می کند, اما نه, کاملا جدی بود. هر چه از او دلیل
این عمل را پرسیدم,در پاسخ گفت:< خودت را به آن راه نزن,خودت بهتر از همه می دانی!>
اما من واقعا هیچ نمی دانستم,کاری هم نکرده بود مکه موجبات رنجش دوستم را فراهم کنم.
این قهرو کدورت یک سال به طول انجامید. یک سالی که در آن همیشه و همه جا به یاد
بهترین دوستم بودم.
تا اینکه یک روز او با من تماس گرفت. خوشحال بودم,اما به روی خود نیاوردمکه چه قدر از
شنیدن صدایش خوشحالم.
همدیگر را دیدیم. مرا در آغوش گرفت ودستانم را فشرد. فقط عذر خواهی کرد. من هم که
نمی توانستم بهترین دوستم را نبخشم. جویای دلیل شدم, از من خواهش کرد که در این مورد
چیزی نپرسم.
من هم نپرسیدم.
آنقدر بودنش, دوستیش و حضورش ارزش داشت که نخواستم با پرسیدن دلیل این همه دوری
بار دیگر یاد آن فاصله تلخ برایم تداعی شود.

|
+|
نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385 توسط
|
| ارسال به دوستان